محمد تقي الأستر آبادي

101

شرح فصوص الحكمة

پيدا شود كه تن را مايه‌اى بود كه تن گشته بود ، و الحال خاك است . و اگر صورت تن مدام بودى ما را معلوم نگشتى كه اين تن را مايهء ديگر هست يا نه ، بل همين تن است كه موجود است و بس . و چنان كه تن در خارج با ماده نه چنين نباشد كه صورت او ماده را موجودى گردانده باشد جدا ، او خود موجودى باشد ؛ صورت هم كه هيولى را موجود دارد ، نه چنانست كه وجود از صورت به هيولى رسد ، و هيولى موجودى سازد مباين الذات . و اگر نه مىگفتيم كه صورت علت هيولى است ، بل وجود صورت و هيولى وجود خلط باشد ، و از تبديل صور به انفعال و ساير تغيرات بدانيم كه مايه‌اى باشد و راى اين متصل و آن متصل . و اين تميز كار عقل باشد ، نه به اين معنى كه در عقل ممتاز باشد و در خارج ، نه چون جنس و فصل كه در خارج يك ذات باشند ، و در عقل منحل شوند . بل عقل است كه حاكم است به اين كه در جسم مايه‌اى باشد كه جسمى ديگر تواند شد ، و هر گز نباشد كه مايهء جسم باشد بىجسم ، بل بىصور جسميه و نوعيه ، كه جسم مطلق اول مراتب فعليت است ، [ 36 پ ] مايهء او را هيچ فعليت نتواند بود ، چه مايهء اول مراتب فعليت است ، و اضعف همه و بالقوة اضعف وجودات ، پس او هيچ فعليت نداشته باشد . پس از گوييم : چون عناصر هر يك به ديگرى منقلب شوند ، و هر يك منفصل شود اجزاى او از هم ، و متصل شود ؛ فلاسفه حكم كردند كه هيولى [ 153 ] عنصرى يكيست . و چون تكثير افراد نوع را به ذات نوع نتوانستند داد ، و نه به لوازم ؛ گفتند به ماده بود ، يا به استعداد . و صورت جسمى را نوعى گمان بردند ، و در عناصر هيولى را يكى خيال كردند ، كثرت صور را به استعداد حواله كردند . و در افلاك چون استعداد را انكار كردند ، از آن رو كه استعداد را فرع حركت دانستند در زمان ، و فلك را مقدم بر زمان ، يا مع الزمان ؛ اختلاف اشخاص صور جسميهء فلكى را به اختلاف مواد حواله كردند ، و قائل شدند كه هر فلك را هيولى